خرید بک لینک
شصت سالت شده.امروز ميگفتى با مجيد صندليها را در باغ عمو ميچيدى تا مهمانهايى كه براى عقد من آمده اند نهارشان بهشان بچسبد و از هواى عالى و فضاى سبز باغ لذت ببرند.
ميگفتى با سرعت و ترس اينكار را ميكردى مبادا كسى تو را در ان حال ببيند،دردت به جانم اگر همه عمر دستان پرمهرت را غرق بوسه كنم جبران محبتهات نمى شود.

برچسب: نویسنده: مهران اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 16:04

مستر صبح بخير نوشت : سلام همسر ناز و مهربونم . صبحت بخیر عزیزترینم . خدارو هزاران بار شاکرم که امسالم رو با پیوند با تو برام شیرین کرده و امیدوارم عمری عاشقانه باهم زندگی کنیم . خیلی دوست داشتم این لحظه ها با هم باشیم . خیلی خیلی دوستت دارم و دیوانه وار عاشقتم . می بوسمت عزیزدلم . ميس صبح بخير نوشت: سلام جان دلم.صبح شما هم بخير عشق و سرورم.اگر همه عمر براى داشتنت خداروشكر كنم كافى نخواهد بود پس از ته ته دلم خوشا به بخت بلندم كه در كنار منيتو هم قرار مني هم تو بيقرار منيگذشت فصل زمستان گذشت سردي و سوز بيا ورق بزن اين فصل را،بهار مني

برچسب: نویسنده: مهران اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 16:04

فقط خدا میدونه چه حس خوبی داشتم تمام امروز و چقدر خوشحال بودم بابت اینکه روز تولد توست . علتش رو نمی دونم اما واقعا حسم حتی برای خودم هم تازگی داشت . خدارو هزاران بار شکر که هستی و .... من هستی . خیلی خیلی دوستت دارم.

برچسب: نویسنده: مهران اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 16:04

با ابپاش مخصوص ابیاری گلها آمده سراغ من که سرم تو موبایلم بود.با تعجب نگاش میکنم ،میگه چیه گلهای خونه رو باید اب داد و سر ابپاش رو کج کرد و خیس کرد ما را.

برچسب: نویسنده: مهران اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 16:04

خاله ملك امروز ميگفت هر شبي كه قرار بود فردا ما را ببيند از ذوق خوابش نمي برده.هم او هم باقي خاله ها....مى گفت هربار دلم ميخواست بيايم دروازه قران چون صبرم سرامده بود و طاقت نداشتم بيشتر چشم انتظار بمانم.فداى خاله هايم بشوم يكي از يكي گل تر و مهربانترند ... خلاصه كه كباب بناب ما آماده .فسنجان جا افتاده.ژله تمشك و حلواى كاسه به انتظار.ريحان هاى ترگل ورگل پاك شده.فقط سوپ و پلوى زعفرانى بماند براي فردا... هيچ انتظاري به بي نمكى و مزخرفى انتظار ديدن خواهرزاده راه دور نيست. بيا كه اذ ذوق ديدن روى ماهت خوابم نميبرد پسرك.

برچسب: نویسنده: مهران اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 16:04

سر ميز شام بوديم.نان باگتى رو نصف كردم و لاش ألويه گذاشتم و دادم دست اشكان.چند دقيقه بعد ديدم متين دنبال اشكان ميدوه و غر ميزنه اشكان هم دور ميز ميدويد و نمي ايستاد.مانده بودم كه چرا؟!

چشمم به نگاه متين افتاد كه چشم از لقمه اشكان برنميداشت .يك تكه نان دستش دادم غائله ختم شد.

برچسب: نویسنده: مهران اکبری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 25 شهريور 1395 ساعت: 16:04

صفحه بندی